رضا قليخان هدايت

1562

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گرفت آن زمان يال اسب سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه چنين گفت رستم باسفنديار * كه آوردى آن تخم زفتى ببار تو آنيكه گفتى كه رويين‌تنم * بلندآسمان بر زمين برزنم نه من دى صد و شصت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ تو خوردى يكى چوبه تير گزين * سرت را نهادى بقرپوس زين بيك تير برگشتى از كارزار * بخفتى ابر بارهء نامدار هم‌اكنون به خاك اندرآيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت هم‌آنگه سر نام‌بردار شاه * نگون اندرآمد ز اسب سياه زمانى همىبود تا يافت هوش * بر آن خاك بنشست و بگشاد گوش سر تير بگرفت و بيرون كشيد * همه پر و پيكانش در خون كشيد همان‌گه به بهمن رسيد آگهى * كه تيره شد آن فر شاهنشهى بيامد به پيش پشوتن بگفت * كه اين كار ما گشت با درد جفت سرزنده پيل اندرآمد به خاك * جهان كرد از سوگ بر ما مغاك برفتند هر دو پياده دوان * ز پيش سپه تا بر پهلوان بديدند جنگى برش پر ز خون * يكى تير پرخون بدست اندرون دو پيكان برو ساخته بر سه پر * ميانش يكى و بتن بر دوسر بشوتن برو جامه را كرد چاك * خروشان بسر برپراكند خاك به دو اين‌چنين گفت اسفنديار * كه اى مرد داناى به روزگار به مردى مرا پور دستان نكشت * نگه كن بدين گز كه دارم بمشت بدين چوب شد روزگارم بسر * ز سيمرغ و از رستم چاره‌گر همىگشت بهمن به خاك اندرون * بماليد رخ را بر آن گرم‌خون جوانان گرفتندش اندر كنار * همى خون ستردند از آن شهريار چنين گفت با رستم اسفنديار * كه از تو نديدم بد روزگار ز گشتاسب ديدم بد بدگمان * نه رستم نه سيمرغ و تير و كمان ملر گفت رو سيستان را بسوز * نخواهم كزين پس بود نيمروز